محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
143
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
از اين رو ، عمر آن را در راه خدا داد و گفت : اين ملك را در راه خدا ، براى آزاد كردن بردگان ، به تهيدستان ، ميهمانان و ابن سبيل و نزديكان ( به وقف ) دادم . كسى كه به سرپرستى آن بپردازد ، نيز مىتواند به شكلى پسنديده ، بىآنكه آن را دارايى خويش بشمار آورد ، از آن بخورد يا به دوست خود بخوراند . عبد الرزاق ، شمارهء 19416 . به نام خداوند بخشايندهء بخشايشگر اين ، نوشتهء بندهء خدا عمر دربارهء ملك « ثمغ » است : چنانچه وى درگذرد ، سرپرستى آن ، تا حفصه زنده است ، با وى خواهد بود . او فراوردهء آن را در هر راهى كه خدا به وى نشان داده است ، به كار خواهد بست . پس از مرگ حفصه ، سرپرستى آن ، با درستانديشان خاندان او خواهد بود . اصل آن را نمىتوان فروخت يا بخشيد . كسى كه سرپرستى آن ملك را به عهده مىگيرد ، بىآنكه آن را دارايى خويش بپندارد ، مىتواند از آن بخورد يا به دوست خود بخوراند . سرپرست بايد آن مقدار از ملك را كه بيرون از نياز اوست ، در راه خدا ، آن گونه كه او دستور داده است ، به تهيدست كمك خواهنده و نيازمندى كه از روى پاكنهادى ، زبان به درخواست نمىگشايد ، به ميهمان و خويشاوند و ابن سبيل ، بدهد . پس از درگذشت من ، مقدار يكصد بار شتر سهمى كه محمد ( ص ) از وادى به من داده و در دست من است و آن را از ميان نبردهام ، نيز همراه زمين ثمغ ، با همان شيوه ، به كار گرفته شود . چنانچه سرپرست ثمغ بخواهد ، مىتواند براى كار كردن در زمين آن ، برده بخرد . اين نوشته را معيقيب نوشت و عبد اللّه بن أرقم بر آن گواه گشت . عبد الرزّاق شمارهء 19417 ( 3 ) . 1 . بنگريد : تبيان 2 / 97 ذيل آيهء 177 سورهء بقره . - م . 2 . غير متأثّل مالا به معنى غير متموّل است ، بنگريد : الفائق 1 / 22 . - م . 3 . صورت اين وقفنامه در روايتهاى ابى داود و فتح البارى نيز با آنچه كه ياد شد تفاوت چندانى ندارد ؛ جز آنكه در فتح البارى ، نويسندهء آن ، خالد پسر سعيد ياد شده و جاى سهم يكصد بار شتر كه به ملك ثمغ افزوده گشته ، در خيبر بوده است . - م . ( 1 ) 19 اماننامه براى يهود بنى عاديا از ( واحهء ) تيماء ( 1 ) ابن سعد ، 1 / 2 ص 29 ( ش 47 ، 1 ) ؛ الدّيبلى ش 6 . مقابله كنيد : الخراج ، قدامه ، ورق 120 ب ؛ لسان ، ريشهء « عدا » ؛ النهاية ، ابن اثير « عدا » .